تبليغاتX
کردی-فارسی

کردی-فارسی
متنهاي متفاوت
پيوندهای روزانه

  استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد

می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟

هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !

استاد گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر

آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟

حالا پسرها می گویند : تمیزه !

استاد جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :

خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟

یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !

استاد گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و

کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟

بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !

استاد این بار توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام

عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم

تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است

استاد در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !

خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی رابخواهی ثابت کنی!!

 

 

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 8:14 ] [ ابراهيم ]

 

• اگر کسی از توی ماشینش به تو فحش ناجور داد تا پیاده نشده و قد و قامتش را ندیده‌ای جوابش را نده.

• اگر دختری را دیدی که خیلی خوش‌اندام بود پیش از هر چیز مطمئن شو که قهرمان تکواندو نباشد.

• پیش از آنکه توی خیابان پس گردن دوستت بکوبی و فحش‌های رکیک به او بدهی مطمئن شو خودش است.

• وقتی مهمان داری اول مطمئن شو ماهواره روی چه کانالی است بعد آن را روشن کن !

• دختر همسایه که می‌گوید «تشریف میارین تو» شاید پدرش با تو کار دارد !

• مستراحی که سنگش خیلی دور از در است و دراش هم قفل نمی‌شود خطرناک‌ترین جای دنیا است.

• توی مستراحی و در که می‌زنند نباید بگویی «بفرمایید!».

• اینکه صدای دوستت شبیه پدرش باشد طبیعی است پس تا مطمئن نشندی نگو «چطوری خره؟!»

• دستت را که بالای آکواریوم می‌بری و ماهی‌ها بالا می‌آیند الزامن به این معنی نیست که تو را می‌شناسند یا دوستت دارند؛ بسیاری از ماهی‌ها گوشت‌خوارند!

• بعد از سالیان که با رفیق‌ات توی رستوران قرار گذاشته‌ای اگر دختری دیدی که از در تو آمد یکهو نگو «جووون، عجب چیزی‌یه» چون شاید بیاید و سر میز شما بنشیند و رفیق‌ات که کبود شده معرفی‌اش کند «نامزدم!»

• اگر دوست نابینایی داری توی خیابان که به او می‌رسی پیش از هر چیز به او بگو که مادرت همراه تو است.

• همه‌ی ژل‌ها، ژل مو نیستند عزیزم!

• با هر تیغی که توی حمام بود صورتت را اصلاح نکن.

• وقتی با زنت لب ساحل قدم می‌زنی و زیرلب می‌خوانی «خوشگل زیاد پیدا می‌شه تو دنیا» باقی‌اش را هم بخوان گیج‌خان.

برگرفته از وبلاگ  [ محمد ]
[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 16:58 ] [ ابراهيم ]

 

اگر زن يا مرد داراي ( اخلاق) باشند پس مساوي هستند با عدد يك =1

اگر داراي (زيبايي) هم باشند پس يك صفر جلوي عدد يك ميگذاريم =10

اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوي عدد يك ميگذاريم =100

اگر داراي (اصل و نسب) هم باشند پس سه تا صفر جلوي عدد يك ميگذاريم =1000

ولي اگر زماني عدد يك رفت (اخلاق) چيزي به جز صفر باقي نمي ماند و صفر هم به تنهايي هيچ نيست

پس آن انسان هيچ ارزشي نخواهد داشت

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 16:54 ] [ ابراهيم ]

 

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به ‏استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟


استاد جواب ‏داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم.

 دانشجو ادامه داد: بسيار ‏خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم ‏در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.


‏استاد قبول ‏كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني ‏نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟


استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و ‏مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.


‏بعد از مدتي استاد با بهترين ‏شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
‏قربان شما 63 ‏سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي ‏نيست.


‏همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين ‏حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد ‏نه قانوني است و نه منطقي

برگرفته از وبلاگ [ مسافر شب ]

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 16:50 ] [ ابراهيم ]

  دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری.
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی.
در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت.
میمون دوم با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام.
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد.
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم، ...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند.
ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود. پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردید. آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت.
میمون دوم به اولی گفت: میبینی! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود.
پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد.

بر گرفته از وبلاگ [ مسافر شب ]

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 16:38 ] [ ابراهيم ]

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد
یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار میداد حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود. زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت میشد. از هیچیک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمیشد اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود. زندانیان به مرگ طبیعی می مردند.

امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمیکردند. بسیاری از آنها شب میخوابیدند و صبح دیگر بیدار نمیشدند. آنهایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خود رعایت نمیکردند و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی میریختند دلیل این رویداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد:

«در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان رسیده میشد. نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمیشدند هر روز از زندانیان میخواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خود خیانت کرده اند، یا میتوانستند خدمتی بکنند و نکرده اند را تعریف کنند هر کس که جاسوسی سایر زندانیان را میکرد، سیگار جایزه میگرفت. اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هیچ نوع تنبیهی نمیشد. همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستانشان نداشت) عادت کرده بودند»

تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است.
با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین میرفت با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب میشد و خود را انسانی پست می یافتند
با تعریف خیانتها، اعتبار آنها نزد همگروهی ها از بین میرفت و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود این سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده میشود

*چقدر در زندگی خود و اطرافیان خود را به صورت خاموش شکنجه کرده ایم؟*

بر گرفته از وبلاک  [ محمد ]

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 16:34 ] [ ابراهيم ]


آنگاه الميترا گفت:با ما از عشق سخن بگوي.
پيامبرسربرآوردونگاهي به مردم انداخت"و سکوت وآرامش مردم رافرا گرفته بود.
سپس با صدايي ژرف و رسا گفت:
هرزمان که عشق اشارتي به شماکرددر پي او بشتابيد"
هر چند راه اوسخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد"
و هر چند که تيغهاي پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان که عشق با شما سخن گويد او را باور کنيد.
هر چند دعوت او روياهاي شما راچون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را
خزان کند.
زيرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر مي نهد " به صليب نيز ميکشد.
و چنانکه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي کند.
و چنانکه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود و ظريف ترين شاخه هاي شما
را که در آفتاب مي رقصند نوازش مي کند .
همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را که به زمين
چسبيده اند تکان مي دهد.
عشق شما را چون خوشه هاي....

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 16:27 ] [ ابراهيم ]

 

 

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک

فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.


من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است

 

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد.

 

 

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 16:23 ] [ ابراهيم ]
پول

 

 

آموختم که با پول میشود:

خانه خرید ولی زندگی نه؛

رختخواب خرید ولی خواب نه؛

ساعت خرید ولی زمان نه؛

 مقام خرید ولی احترام نه؛

 کتاب خرید ولی دانش نه؛

 دارو خرید ولی سلامتی نه؛

 و بالاخره

میتوان قلب خرید ولی عشق نه!  

 

 

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 16:22 ] [ ابراهيم ]



ئه لئن به هار خوشه جونكه دنياســـــــــــــــــــــــــه وزده بئ
من ئه ليم نه خير جونكه ئيمه به سه ر ئه مكيايه ده كه وين

ئه لئن زستان خوشه جونــــــــــــــــــــــــــــــكه ئاو زياد ده بئ
من ده لئم نه خيرجونكه نه فـــــــــــــــــــــــــــــــت كران ئه بئ

ئه لين بايز خوشه جونكه دونيــــــــــــــــــــــــــــــــــازه ردده بئ
من دهلئم نه خيرجونكه ول هــــــــــــــــــــــــــــــــــه لده وه رئ

ئه لين هاوين خوشه جونكــــــــــــــــــــــــــــــــــه تير ئه خه وين
من ده ليم نه خير جونكه كاتمــــــــــــــــــــــــــان به فيروده جئ


ديوالى هه ركى

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 15:43 ] [ ابراهيم ]
درباره وبلاگ